|
رزآبی |
|
|
اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است
به سه چيز تكيه نكن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغ ها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند
زندگي به رنج كشيدنش مي ارزد
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 16:41 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
برای کلام عشق
دوست داشتن را سرودم
برای گذراز اندوه
به لحظه های با تو بودن اندیشیدم
برای دوستی
مهربانی و صداقت را بخشیدم
برای تنهایی
همدردی ندیدم
برای آشنایی
به آسمان دلت پر کشیدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:51 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم
می تپد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد آه دل من تو با من چه کردی آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور کرده ام ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش سازم تا با تپش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟ خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی کنم وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی بس عظیم برای دل خسته من است.صدایش نوید امنیتی بزرگ است.امنیت وآرامشی که می توانم تا ابد ان را از آن خود کنم می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما خداوندا آیا من قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد هستم.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا می کشاند تا به سوی عشق او ﭘرواز کنم و من با کمال میل به سوی او پرواز می کنم. من از خداوند خواستم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد زمانی آرزو کردم و از خدای خود خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.و خداآن را که برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورد نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو دارم که به من این قدرت را بدهی که به معشوقم بهترین عشق را هدیه کنم به امید تو که سرور عشاق جهانی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:51 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
دلی دارم مست جنون و اندیشه ای مالامال تردید. در سوگ عشقی سیاهپوش و بر مزار خاطره ها گریان. من گسیخته از دل و دل رمیده از من . چشمم گریخته تزویر و دلم گزیده بی وفایی . سوگند به شبهای تنهایی و به اشکهای دلتنگی که کودک دل به دیگری نسپارم که دل بینوا سرخورده از بودن و ملول از ملالتها و بازیچه تزویر است . نمی دانم که پشیمانم یا سرخورده ، دل بریده ام یا دل شکسته. با تنهایی ساختن بهتر از پی دل رفتن و سوختن است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:48 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم
نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم
میدونی میون ما هر چی بود گذشت ورفت
اون بهار اشنایی خیلی زود گذشت و رفت
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
منو تو بنده ی این ما و منیم
اما عشق یعنی با هم یکی شدن
از دلم میپرسم ایا تو رو میبینم دوباره
میپیچه صدات تو گوشم که با خنده میگی اره
خنده های تو فریب گریه های تو دروغ
تو چی بودی واسه من یه چراغ بی فروغ
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
منو تو بنده این ما و منیم
اما عشق یعنی با هم یکی شدن
همه چی و خراب کرد ..... همه چیو .....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:2 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
زندگــی آرام اســت مثل آرامش یک خواب بلند زندگـــی شیریـــن است مثل شیرینی یک روز قشنگ زندگـــی رویایـــی است مثل رویـای ِ یکی کودک ناز زندگـــی زیبایـــی است مثل زیبایی یک غنچه ی باز زندگی تک تک این ساعت هاست زندگی چرخش این عقربه هاست زندگــی راز دل مــادرم است زندگی پینه ی دست پدر است زندگی مثل زمان در گذر است ...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:45 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
از همه گذشتم به خاطر تو ، چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ، وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری تا نفس دارم با تو بمانم روزها گذشت... روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم! درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ، عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد! روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است ، قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است ، قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه ، نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه! تو لایقم نبودی ، حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم ، برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم! این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم ، خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم، تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم، او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم .... یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی ، در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری....
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:25 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:11 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
در این نیمه ی شب تاریک پنهان ماه باری دیگر در حسرت ندیدنت می سوزم... میدانم تو اینجا هستی در قلب من... نازنینم هرم نفسهایت را حس می کنم... شاید آن قدر سنگدل نشده ای که من را از خاطر برده باشی... من فکرم ذکرم یادم پنجگانه حواسم پیش توست... بماند اگر باور نداری... به خاطر من این بازی را تمامش کن... من کم آوردم... من تسلیم شدم... اسیر شدم... اسیرنگاه بی گناه تو... تو به یکباره نیامدی که به آسانی از قلبم رخت ببندی... چرا باوفا یادی از من نمی کنی...؟ حالا من بد...! ولی تو که در رسم عاشقی بهترین بودی... بارها در شرایط بحرانی بدتر از این خواسته ای در کنارم باشی... این بار نیز اگر می خواهی بمان من حرفی ندارم... دیگر طاقتی ندارم... مهم بودن توست... بماند که در کجا باشی و در کنار که باشی... روزی که با تو پیمان دوستی بستم قسم خوردم که تا آخر عمرم در کنارت باشم که به رسم زمانه نشد...و حالا که واقعا هم نشد دلم می خواهد از دور هوایت را داشته باشم و از دور نظاره گر تو تنها بازمانده ی قلبم باشم... که همین ماندن تو تنها تسکین دهنده درد کهنه ام باشد...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 19:31 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند. کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.انتظار.انتظار.... سخت تر از این کار کاری هم هست؟...........چرا زندگی ما ادمها همش با انتظار لحظه های شیرین می گذره؟......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:12 توسط آینـــــــــــــــــــــــــاز |
| ||||||